مردِ من, دوستت دارم...
من نمی فهمم٬ چرا هیچکس بَر نمی دارد بنویسد از مردها٬ از چشم ها و شانه ها٬
و دست هایشان٬ از آغوششان٬ از عطر تَنشان٬ از صدایشان........
پُررو می شوند؟؟؟؟!!!!
خُب بشوند٬ مگر خودِ ما با هر دوستَت دارمی تا آسْمان نرفته ایم!
مگر ما به اتکای همین دست ها٬ همین نگاه ها٬ همین آغوش ها٬ در بزنگاه های
زندگی سرِپا نمانده ایم!!!
من بلد نیستم در سایه دوست داشته باشم... من میخواهم خواستنم گوشِ فلک
کر کند... من میخواهم مَـــــــردم٬ حتی اگر مَردِ من هم نبود٬ دلش غنج بزند از آنکه
بداند جایی٬ زنـــــــــی دوستش دارد...
" ازطرف آجی سمانه ب داداش حامد"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 22:44 توسط ✿❀سمیـــــــرا✿❀
|